توضیحات
پدرم بارها و بارها می گفت که مرد با مرگ مادرش می میرد؛ اما بر خلاف گفته هایش او با مرگ مادرم مرد. شاید مادرم برای او هم مادر بود و هم همسر.
مادرم هر بار به پدرم می گفت که زنِ باهوش به تمام نقش ها مسلط است؛ می تواند هم دوست باشد هم همسر و هم مادر.
وقتی همه گیری شیوع پیدا کرد گرسنگی سرازیر شد و مردم درگیر اخبار مرگ شدند. پدرم همچنان درگیر عشقش به همسرش بود.عشق از ترس مصون بود. در حالی که دور سینی چای نشسته بودیم به او گفت
تو همانی هستی که زمین بایر مرا سیراب و آن را پس از مرگ دوباره زنده کردی . وارد خانۀ من شدی و دنیایم را تغییر دادی. تو آن مرد لاغر و عبوس را از یاد من بردی که از سحر تا غروب آفتاب کار میکرد و شب ها مثل مرده ها میخوابید. از تو آموختم که زندگی رنگهای بسیاری دارد، صبح ها و عصرها هر کدام رنگ مخصوص به خود و فصل ها رایحه دارند…